تبلیغات
صوفی
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

راه

نویسنده :صوفی
تاریخ:سه شنبه 21 آبان 1392-02:03 ب.ظ

انتهای راه برای عده‌ای،
ابتدای راه برای عده‌ای دیگر است.


نوع مطلب : قدم به قدم  حکمت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از مدت‌ها

نویسنده :صوفی
تاریخ:سه شنبه 21 آبان 1392-01:30 ب.ظ

چیزی شبیه به دلم،
این صفحه را نیز
زنگار گرفته است.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برنامه

نویسنده :صوفی
تاریخ:یکشنبه 30 آبان 1389-08:47 ب.ظ

هو الهو

اگر برای نفست برنامه نداشته باشی نفست برای به قعر كشوندنت برنامه ی پر و پیمونی داره

...



نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این روزها(جدید)

نویسنده :صوفی
تاریخ:یکشنبه 23 خرداد 1389-03:28 ب.ظ

الحمدلله این روزها بهترم!

خیلی


نوع مطلب : آزاد 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این روزها

نویسنده :صوفی
تاریخ:یکشنبه 22 فروردین 1389-04:43 ب.ظ

خدایا!

اصلا حال خوشی ندارم!

اصلا



نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فغان

نویسنده :صوفی
تاریخ:یکشنبه 15 فروردین 1389-09:02 ق.ظ

فغان مو از آن روی چو ماهت

لب سرخ و دو چشمون سیاهت

به عشق یک نظر عمری به زاری

شو و روزان نشینم مو براهت

به گمونم 12 فروردین 89



نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حرف

نویسنده :صوفی
تاریخ:شنبه 9 آبان 1388-03:16 ب.ظ

هیچ چیزی برای نوشتن نیست، 

تنها گفتنی هایی هست و گوشی برای شنیدن نیست


نوع مطلب : هجرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طرف حساب

نویسنده :صوفی
تاریخ:جمعه 30 مرداد 1388-12:40 ب.ظ

خیلی خوشحالی
اصلا در پوست خود نمی گنجی
در فضا سیر می کنی
دنیا پیشت افتاده می شود
ارزشی ندارد
همه چیز را در یک نفر می بینی
ارزشهایت عوض می شود
می شود ارزشهای محبوبت
آری
عاشق شده ای!

شب و روز برایت بی معنا می شود
یعنی معنی جدید می یابد
روز در وصال است و در هجران شب
با عشقت خوشی
هیچ چیز جز او را نمی جویی
آری
عاشق شده ای!

همه چیز را می بازی
دارایی ات را فنای محبوبت می کنی
دیگر هیچ نداری
چشم باز می کنی
می بینی که حتی محبوبی هم نداری
قمار کرده ای

تنها و دلتنگ
دلسوخته و خسته دل
دل زده از همه
تکیده و شکسته
اینها دارایی توست
تو سرمایه داری

قمار کرده ای
سرخوشی را با دلتنگی
مستی را با خماری
حساب کشی را با سوداگری
خودبینی را با فنا

اما یک سؤال:
طرف تو که بوده؟
اصلا مثل تو بوده؟
اصلا کاری کرده؟
اصلا خبری داشته؟
اصلا اینکاره بوده؟
اصلا دل داشته؟

خوب بنگر
طرفت را می یابی
طرف همه «عشق» است
«عشق» هر بار برای هر کسی به شکلی ظاهر می شود
دلی نمی ماند که عاشق نباشد
«عشق» دلی را بیکار نمی گذارد
«عشق» در هر دلی آتش می زند
آتش مایه ی حیات دل است

طرف ما هر بار یک شکل، یک قیافه، یک روی «عشق» است
ما نه «عشق» را می بینیم نه معشوق یا معشوقه را
ما هر بار آن شکل «عشق» را می بینیم
البته باز هم آنطور که خودمان دوست داریم

خود را باید رها کرد
و سپرد تا او ببرد
و چیست غیر عقل، آنکه بتواند بندها را بگشاید تا رها عشق را در آغوش بکشیم

خودش می برتت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همون جاست

نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

علت پیش رفتن

نویسنده :صوفی
تاریخ:جمعه 30 مرداد 1388-12:39 ب.ظ

 

همیشه مشغولم می کند،
اینکه چه چیزی ارزش دارد،
ارزش پیش رفتن،
ارزش هزینه کردن،
هزینه ای گران،
خلاف آن مَثل معرف،
گران تر از طلا،
چیزی که ارزش وقت گذاشتن، عمر گذاشتن را داشته باشد.
چیزی که به جای آنکه پیش بروی پیش کشدت،
چیزی که خستگی هیچ گاه در بودنش معنا نمی یابد.
باز هم خلاف عرف که در جواب این سؤال می گویند:
عشق!
پاسخم چیز دیگری است!!
گمشده
گمشده چیزی است که انسان را می کشاند.
همه چیز در مقابل آن بی رنگ است
هیچ چیز موجودیت ندارد.
حتی عشق هم اینجا پیدا می شود.
عشق به گمشده چه قدر عمق دارد!!!
گمشده ای که نهایت طلب در آن هویدا می شود
گمشده ای که در خود معنی می یابد!
در خود تفسیر می شود!
در خود هست می شود



نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

احوال گران

نویسنده :صوفی
تاریخ:جمعه 30 مرداد 1388-12:37 ب.ظ

تنهاییم را نیز با خود قسمت می کنم،
هر قدرش را با یکی از خودهایم،
چقدر رعایت عدالت میانشان سخت است!
همشان مثل هم نیستند. همشان مثل هم نمی فهمند.
مثلا خود شهوانیم قسمتش همین شبکه های اینترنتی است، شهوت گفتن و سکوت نکردن.
دیگر خود را امشب می برم شمال.
خودم و خودهایم با هم می رویم، چه جمعیت زیادی!!!!
چقدر برپا کردن عدالت سخت است



نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

علت پس کشیدن

نویسنده :صوفی
تاریخ:دوشنبه 26 مرداد 1388-07:11 ب.ظ

پیش نوشت:

این مطالب را در جای دیگری می نویسم.

ابتدا باید دو مطلب قبل را خواند. 1- احوال گران 2- علت پیش رفتن

ان شاء الله به زودی قرار می دهم.

و اما مطلب:

 

همیشه در پس مشغولیت قبلی می آید،
بی آنکه برایش کارت دعوت فرستاده باشم،
بی آنکه بخواهمش،
بی آنکه بدانمش،
می آید،
و من می مانم،
می مانم با آنچه که مانع رفتن می شود.
مانع دویدن می شود.
آنچه که همه وجودم را می لرزاند،
آری،
ترس!!!!
ترس، علت پس کشیدن،
ترس می آید،
بی آنکه بخوانمش،
بی آنکه بخواهمش،
بی آنکه بدانمش،
و مانع رفتن می شود،
و مانع دویدن می شود،
و من می مانم و ترس.
و البته گمشده.
اما ترس چیست؟
ترس از جهل است،
نه بخاطر اینکه ایمان از علم است،
نه،
ترس از جهل است.
چراکه جایی که نمی دانی قدم زدن ممکن نیست!
ترس در آنچه می گویند محاسبات دنیوی شاید جایز باشد.
اما مگر کسی باید در ساحت حق بترسد!
درست است که نمی دانم و نسبت به ساحت حق جاهلم ولی مگر نه این است که باید با این ساحت در هم بیامیزم؟!
مگر نه این است که زادم تا در این راه که از فرط روشنی چشم توان دیدن ندارد، قدم زنم؟
مگر نه این است که زادم تا رنگ او را گیرم و رنگ او شوم؟
مگر نه این است که عشق ساحتی از اوست؟
اما ترس در چیست؟
ترس در ارتباط گمشده و ساحت عشق است.
ترس در این است که تشنگی امان آدمی را می بُرد.
ترس در این است که تشنگی چیزی غیر گمشده ات را به عنوان گمشده معرفیت کند!
ترس در این است!
در خطا!
و تو فرصت را از دست می دهی!
عمر!
چیزی که باز نمی گردد!
گرچه این به جهانبینی بازمی گردد که هدف از خلقت را چه بیابی؟
که اگر کسب تجربه بیابی، خوب! داری به هدفت می رسی.
اما من این گونه نیستم.
یا لااقل قبلا که جهانبینی داشتم اینگونه نبودم،
آخر این روزها همه چیز تار تار است. نه! تاریک تاریک است.
اما آن قبل تر ها که جهانبینی داشتم، یا لااقل خیال می کردم دارم
هدف از زندگی را همان رنگ گرفتن و رنگ شدن می دانستم.
به غنای قناعت رسیدن.
شاید برای همین بود که خواجه حافظ مرا صوفی صدا کرد.
این همه را گفتم که بگویم با همان "من" قبل تر هایم، این عمری که در کسب تجربه آن هم به سبک آزمون و خطا برود جای نزدیک تر شدن اسباب دور شدنم می شود.
آری،
"من" می ترسم!
می ترسم! که نکند ببازم!
اما این [u]نکند[/u] را چه کسی باید حل کند!؟
چه کسی غیر از" من"؟!
اما بگذار،
بگذار" من" دیروز در دیروز بماند!
 "من" امروز است که باید این مسئله را حل کند،
با همه تاریکی های پیش رویش،
با همه جهالتش،
با همه تنهاییش،
که خودش است و گمشده اش.

تنهایی که با تشنگی همراه می شود خیلی ترسناک می شود.همان ترسی که گفتم.
شاید بیاید و چیزی را جای گمشده ات جلوه دهد.
عشق را هم همراه کند،
آنوقت با تنهایی و تشنگی و عاشقی چه باید کرد؟
حالا دیگر چه عقلی می ماند که حساب کشد؟!
که آیا من گمشده ام را یافته ام؟



نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تراوشات

نویسنده :صوفی
تاریخ:سه شنبه 20 مرداد 1388-04:49 ب.ظ

چند پستی شاید فرستادم

پراکنده است،

هم تراوشات است

و هم ذهنم پرامنده است



نوع مطلب : درونی  سیاسی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیروز و امروز

نویسنده :صوفی
تاریخ:سه شنبه 20 مرداد 1388-04:35 ب.ظ

دیروز روز خوبی بود،

هر لحظه اش به اندازه عمری طولانی

خیلی طولانی

ولی امروز اینطور نبود

خیلی تند می گذرد

خیلی

باز خسته ام

باز بی انگیزه

باز همه جا تاریک است

تا کی از این چاه تاریکی راهی به نور یابیم

تا کی

تا کجا



نوع مطلب : فارغ از غیر  هجرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طلب

نویسنده :صوفی
تاریخ:جمعه 16 مرداد 1388-11:44 ق.ظ

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد



نوع مطلب : فارغ از غیر  هجرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عتاب!

نویسنده :صوفی
تاریخ:سه شنبه 13 مرداد 1388-09:00 ق.ظ

گفتم قصد ازدواج دارم

فرمود: حالا می خواهی زن بگیری که چه شود!؟!

گفتم همدمی می خواهم! احساس نیاز است.

فرمود حالا کار برادرت را اول درست کن. کمکش کن.

مانده ام با فرمایشات حضرتش



نوع مطلب : درونی  هجرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حیرت

نویسنده :صوفی
تاریخ:دوشنبه 28 اردیبهشت 1388-11:47 ب.ظ

چقدر این روزهای سخت و  پر تنش و پر هیاهو جای تو خالیست

نوع مطلب : دلتا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این ایام

نویسنده :صوفی
تاریخ:سه شنبه 8 اردیبهشت 1388-03:06 ب.ظ

روزگاری عجیب است،

در غربتی غریب تنیده،

و قریب است،

مطلوب،

محبوب،

اما هنوز صبر لازم است.

صبر،

ان الله مع الصابرین



نوع مطلب : فارغ از غیر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آه ای دل

نویسنده :صوفی
تاریخ:سه شنبه 1 اردیبهشت 1388-08:52 ق.ظ

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت



نوع مطلب : فارغ از غیر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بنازم شخص حافظ را

نویسنده :صوفی
تاریخ:یکشنبه 30 فروردین 1388-06:32 ب.ظ

بنازم شخص حافظ را عجب شعر تری دارد...


نوع مطلب : فارغ از غیر  دلتا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت

نویسنده :صوفی
تاریخ:جمعه 28 فروردین 1388-10:03 ب.ظ

روزی دوستی گفت :
می خواهی به همسرم بگویم یک دختر خوب برایت معرفی کند؟
گفتم :
من خودم را محدود نمی کنم،
هر کسی موردی معرفی کند بررسی می کنم،
این در را نمی بندم.

مدتی گذشت،
زنگ زد و گفت :
خانمم دو مورد برایت پیدا کرده است،
گفتم  و  پرسیدم از هرآنچه باید و شاید.

قرار شد مادرم زنگ بزند و با خانم دوستم صحبت کند.

یک هفته ای گذشت،
مادرم تماس گرفت و مورد اول مورد پسند اولیه مادر افتاد.
قرار شد که دوستم و خانمش مقدمات را فراهم کنند،
و اکنون یک ماه و اندی می گذرد.
با حافظ که خلوت کرده بودم چنین گفت :
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد
چقدر ترسیم زیبایی
خوب!
حق جل جلاله چنان تربیت می کند که بی قیاس است،
یاد گرفتیم که چشممان فقط همین ها را نبیند.
هر آغازی پایانی دارد،
هر سختی آسانی دارد،
جناب حافظ مشتاق بود سخنش بگوید،
من هم مشتاق تر،
بالابند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من

بعضا دوستان می گویند با این دقت جزئیات زندگیت را بازگو مکن،
راستش نمی دانم چگونه باید توجهتان دهم به چیزی که هیچوقت بدان دقت نمی کنید.


نوع مطلب : فارغ از غیر  دلتا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :32
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...