تبلیغات
صوفی - مخمس
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

بگذار تا پندی دهم این مردمان خام را

جویندگان حسرت و درماندگان دام را

در راه سلطان جهان بگذار کام و نام را   

برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

در این جهان کز هر طرف خصمی به رسمی می رود

انسانیت در زیر پا با چوب هستی می رود

شأن گران آدمی باری به پستی می رود      

هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

دانی که شیخ ما چرا در حلقه غوغا می کند

دست از مهان برشسته و اینگونه سودا می کند

پرسیدم و رازش چنین بر من هویدا می کند

می با جوانان خوردنم باری تمنا می کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از فرقت شاه جهان هر گیس قلزم می شود

هر ناکسی بر مسند درس و تعلم می شود

بی دیدن ماه رخش هر راهبر گم می شود

از مایه ی بیچارگی قطمیر مردم می شود

ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را

وان غرقه را در بحر جان امواج دریا می کشد

وان مست را مخموریش هر جا و بی جا می کشد

وان زاهد شوریده را دنیا و عقبی می کشد

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می کشد

کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را

اسرار بطن ظاهری می گفت دوشم ناقلی

زنهار زین خود باختن خود بحری و خود ساحلی

بگریز زین بی حاصلی بردر لباس کاهلی  

    غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحبدلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

تیر 1387