تبلیغات
صوفی - غزل
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

گر چه صد سینه غم به بر دارم

به کجا جز مهت نظر آرم

ماه رویت چنان گرفته نظر

به سفیدی رسیده مردم زارم

اندر این قافیه نمی مانم

من همانم که جلوه یارم

من همانم که کوه و انجم و دشت

بر نیاید ز عهده ی بارم

جان من محمل غم و  درد است

بل ازل گو به جان بی عارم

وین همه گفتم و نمی دانم

که چرا اینچنین در ادبارم

نازنینا غلام روی توام

دستگیرم به حق اقرارم

صوفیا خرقه ات به می برشور

که چنین پیش می رود کارم

5 آبان 1387
ساعت 20:05
کتابخانه دانشکده برق دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی

ساغر به دست و ساقی میخانه خم به دوش
شاهد رقیب مستی و هم پیک او سروش
دردی کشیم و عرصه بیگانه بردریم
تا روز وصل او همه در جوشش و خروش
گه همچو خوشه ی انگور تازه ایم
گاهی چو سرکه ی صد ساله ای خموش
گاهی چو غوره ترش که هشیار می کنیم
گاهی چو می به جوش که از سر بریم هوش
با این همه تعیین ما، عاقبت یکیم
ما جمله دل بدیم در این صحنه وحوش
جانا تو کیستی که چنین قلب می کنی
در حیرتم ز مستی کفار می فروش
در حیرتم که این همه آخر تو نیستی
ما را ز جام باده ی خود جرعه ای بنوش
عمری گذشت و صوفی بیچاره ره نیافت
جانا تو لحظه ای پی انعام او بکوش