تبلیغات
صوفی - قصه شانزدهم
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

قصه شانزدهم

نویسنده :صوفی
تاریخ:دوشنبه 27 آبان 1387-08:35 ق.ظ

ترس

از همان نیمه شب تا فردایش بدنم مثل بید می لرزید!!

می ترسیدم!

چرا که نمی دانستم!

نمی دانستم آنچه انجام می دهم مرضی رضای خدایتعالی هست یا نه!

در بقیه امور لااقل این گمان را دارم که هست.

دوست ندارم ارتباطی باشد که روزی پدر و مادرت بفهمند و ناراحت شوند.

کار سخت شدست.

دیگر باید اقدام کرد.

اما اینسو مقدمات زیاد است.

باید بر خدا صبر کرد



نوع مطلب : فارغ از غیر  هجرت  چهل قصه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر