تبلیغات
صوفی - قصه نونزدهم
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

قصه نونزدهم

نویسنده :صوفی
تاریخ:سه شنبه 28 آبان 1387-08:16 ب.ظ

غربت

چقدر این معنا با
تفرد در هم آمیخته!!
نباید بشناسند!
نباید کسی بداند که تو کیستی!
نباید از نهان تو بدانند!
دیگر بیشتر از این نگویم که می گویند « ریا » می شود
ولی وقتی نمی فهمند چه تفاوت در گفتن و نگفتن!

لیچار بود خدایا بارم کردند!
گفتند از معرفتت بویی نبردم!
گفتند از عبودیتت بهره ای ندارم!
خدایا!
اگر اینگونه است وای به حالم!
خدایا!
تو خود بر همه احوال من آگاهی!
خدایا!
چقدر سخت است آدمی غریب باشد!
و چقدر شیرین است که تو آشنای آدمی باشی.
عالمی نداند،
تو که می دانی!
خدایا!
ذره ای در همه اجزای من مسکین نیست
که نه آن ذره معلق به هوای تو بود


نوع مطلب : فارغ از غیر  هجرت  چهل قصه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
حمید
چهارشنبه 29 آبان 1387 10:16 ق.ظ
ما به اقتضای انسان بودنمون فراموش می کنیم، فراموش می کنیم که همه چیز نشونست.
طرف ما بیا
پاسخ صوفی : نشونه،
خیلی معنای وحشتناكیه،
خیلی،
مكه كه بودم كتابی در باب اسماء و صفات حق رو داشتم می خوندم.
بحث آیینه شد. قرابت آیینه و آیت و تفاوت آیت و برهان.
مردافكن
عالم آیت حق تعالی
سبحان الله
من ندیده به شما ارادت دارم حمید آقا
سر می زنم، عرض قابل عرضه ای نیست.
wolf
چهارشنبه 29 آبان 1387 02:26 ق.ظ
فقط تو می تونی کاری کنی که دلم ازین همه حسرت جدا شه،به تنهاییت قسم تنهام اگه دستم تو دست تو نباشه...
پاسخ صوفی : قربان روی ماه دلدار که اینگونه این همه مخلوق را به سوی خویش می کشاند،
همه دلداده او، همه در پی او، چه بدانند و چه ندانند.
الله اکبر
خیلی مخلصم علی آقا
ممدحسین
سه شنبه 28 آبان 1387 10:49 ب.ظ
سلام
فك كنم دومین با باشه میام دیدنتون
ببخشید دیدن وبلاگتون
من همون 13ای ام كه با هم رفتیم توچال
یادتونه ؟
قشنگ بود
به خاطر تلخیش قشنگ بود
به خاطر اینكه آدم حس كنه یكی واظبشه و می بینتش و اون اسمش خداست ......

یاعلی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر