تبلیغات
صوفی - قصه بیست و پنجم
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

قصه بیست و پنجم

نویسنده :صوفی
تاریخ:دوشنبه 4 آذر 1387-10:32 ب.ظ

اول و آخر
باز هم ماندم،
تنهای تنها،
با تو،
هیچ کس نیست،
وای!!!
چه معنای شگرفی!؟
من با تو تنهایم!
با تو!
تنهایم!
خدایا!
دلم تنگ توست!
بهانه ها زیاد است،
ولی اینها بهانه است،
دلم تنگ توست!
خدایا!
تو باشی!
همه چیز را می شود تحمل کرد،
اما فراق تو را چه کنم!
تو که همیشه حاضری،
با این نفهمی خود چه کنم!
خدایا!
ملولم!
درمانده،
بر جای مانده،
گنگ،
نابینا،
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

پ.ن:
کمی امروز اطمینانم بیشتر شد، قرابت نگاه داریم،
نمی دانم کی وقتش می رسد.
آقا جان،
قربان روی ماهت،
پدر ما شمایید،
پدر جان،
کودکت بی تاب است،
دست پدرانه بر سرش نمی کشی!؟



نوع مطلب : فارغ از غیر  هجرت  چهل قصه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر