تبلیغات
صوفی - قصه بیست و هشتم
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

قصه بیست و هشتم

نویسنده :صوفی
تاریخ:پنجشنبه 7 آذر 1387-08:25 ب.ظ

بدون شرح...

این دهــان بستی دهــانی باز شـــد
كـو خـورنده‌ی لــقمـه های راز شـــد
لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوی خوان آسـمــانی كن شـــتاب
گـر تــو این انبان ز نـان خــالی كـــنی
پـر زگـــوهــــر هـــای اجــــلالی كـــنی
طــفل جـان از شـیر شــیطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن
چند خوردی چرب و شیرین از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزی با صــیام

پ.ن.:
مادر رضایتش بیشتر شده، چراکه دیگر سخنی نمی گویم!
خدایا!
تو چی؟

چــند شــب ها خواب را گشتی اسیر
یــك شـــبی بــیدار شــو دولـــت بـگیر


نوع مطلب : فارغ از غیر  هجرت  چهل قصه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What is the tendon at the back of your ankle?
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:47 ب.ظ
Hello there! This post couldn't be written any better!
Looking through this article reminds me of my previous roommate!
He always kept preaching about this. I most certainly will forward this information to him.
Fairly certain he'll have a good read. Thank you for sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر