تبلیغات
صوفی - قصه بیست و نهم
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

قصه بیست و نهم

نویسنده :صوفی
تاریخ:جمعه 8 آذر 1387-01:50 ب.ظ

مقبوض

دستم به هیچ کاری نمی رود،
خدایا!
چنین زارم بهر چه خواهی!
آیا وقت آن نرسیده که با خویشتن گشایشی حاصل کنی!
آیا وقت آن نرسیده که بیرونم کشی!
آیا وقت آن نرسیده از این بدویت خارج شوم!
آیا وقت آن نرسیده که نیم ناقصم را کامل کنی!
تا در این کمال تو را جویم و یابم!
آیا وقت آن نرسیده زبان سخن گفتنم با تو عوض شود!
آیا این همه آیا کافی نیست!
آیا برای تو که گفتی بخوانیدم تا اجابت کنم این همه خواهش کافی نیست!
آیا نه این است که تو از آنچه در سینه هاست باخبری؟! پس می دانی که چسان خواهش دارم!

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او

روی خلاص نیست بجهد از کمند او

مستوجب ملامتی ای دل که چند بار

عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او

آن بوستان میوه شیرین که دست جهد

دشوار می‌رسد به درخت بلند او

گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش

لیکن وصول نیست به گرد سمند او

سر در جهان نهادمی از دست او ولیک

از شهر او چگونه رود شهربند او

چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق

تا جز در او نظر نکند مستمند او

گر خود به جای مَروحه شمشیر می‌زند

مسکین مگس کجا رود از پیش قند او

نومید نیستم که هم او مرهمی نهد

ور نه به هیچ به نشود دردمند او

او خود مگر به لطف خداوندیی کند

ور نه ز ما چه بندگی آید پسند او

سعدی چو صبر از اوت میسر نمی‌شود

اولیتر آن که صبر کنی بر گزند او





نوع مطلب : فارغ از غیر  هجرت  چهل قصه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر