تبلیغات
صوفی - قصه سی و یکم
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

قصه سی و یکم

نویسنده :صوفی
تاریخ:یکشنبه 10 آذر 1387-05:58 ق.ظ

میقات

می گوید آن رباب که مردم ز انتظار...

***

باورش سخت است!

یعنی امروز به پایان می رسد و خبری نمی شود!؟

قبل از حج بود که یاد چنین روزی در دلم افتاد!

نه!

امکان ندارد!

خدایا!

من تو را می خوانم!

تو که مصداق آیه

وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُو مِن دُونِ اللَّهِ مَن لَّا یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَى یَومِ الْقِیَامَةِ وَهُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ

نیستی!

پاسخم ده!

*****

خدایا!

سكوت تو  هم  پر معناست!

ولی چرا من چیزی نمی فهمم!

 

به آهی گنبد خضرا بسوجُم

فلك را جمله سر تا پا بسوجُم

بسوجُم ار نه كارُم را بساجی

چه فرمایی بساجی یا بسوجُم



نوع مطلب : فارغ از غیر  هجرت  چهل قصه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر