تبلیغات
صوفی - قصه سی و چهارم
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

قصه سی و چهارم

نویسنده :صوفی
تاریخ:چهارشنبه 13 آذر 1387-07:52 ق.ظ

غیب

دل را زخود بر کنده ام با چیز دیگر زنده ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

 

خیلی ضعیف شدم، ظهر به بعد دیگه جون ندارم،

عوضش یه توان دیگه ای بهم دادی!

توانی که عالم رو می تونم بسوزونم!

حالا دیگه بهتر می تونم  تو رو ببینم!

آهسته آهسته!

امروز صبح بعد از اذان صبح که خوابیدم!

در خواب و بیداری چیزی دیدم و ندایی شنیدم

جمعیتی اندک ولی متحد و یکپارچه و درهم تنیده بودند،

لبیک

اللهم لبیک

لبیک لا شریک لک لبیک

ان الحمد و النعمه لک و الملک

...

و چه خوش نوایی بود

مردان میانسالی که گویی خیلی خالص بودند.

پ.ن.:

به شوخی به مادر گفتم :

فکر می کنی خدا عید قربان چه عیدی ای به من می دهد؟

گفت:

نمی دانم، ولی می دانم خیلی عیدی باارزشیست!

باورت می شود از چندماه پیش در سررسیدم چه نوشتم؟

پرسیدم چه؟

گفت:

در روز عرفه نوشتم زیباترین روز هستی! من هم منتظر یک اتفاق بزرگ در این روزم!

 

خدایا!

به همه ما صبر عطا بفرما!



نوع مطلب : فارغ از غیر  هجرت  چهل قصه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
ساکت
پنجشنبه 14 آذر 1387 06:33 ب.ظ
خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
خوندمش حاجی.قشنگ بود.مرسی
سکوت ساده
چهارشنبه 13 آذر 1387 01:06 ب.ظ
من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست
من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست
من سکوتی را که تنها با نوای ساز چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست
هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگبار مردگان دانم که چیست
داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست
اعتراضات ملاءک آنچه گفتند آشکار
وانچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست
آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
وانچه آدم خواند بر افرشتگان دانم که چیست
سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست
آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
وانچه گلشن را کند آتش فشان دانم که چیست
یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست
عطسه آدم که روح القدس در مریم دمید
وانچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست
گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال
می نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست
گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش
گفته و نا گفته ای دانای جان دانم که چیست
قصه نرگس که شد مخمور چشم مست خویش
غصه هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست
آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
وانچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست
هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق
خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیست
گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم
مبدا و پایان کار عارفان دانم که چیست
طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست


پاسخ صوفی : ای ی ی ی ی ی !!!!
دونستن!
چطور نباشیم و بدونیم!
واسه همینه که دستم نمی ره از مرآت بگم.
به هر ترتیب،
زیبا بود!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر