تبلیغات
صوفی - حکایت
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

حکایت

نویسنده :صوفی
تاریخ:جمعه 28 فروردین 1388-09:03 ب.ظ

روزی دوستی گفت :
می خواهی به همسرم بگویم یک دختر خوب برایت معرفی کند؟
گفتم :
من خودم را محدود نمی کنم،
هر کسی موردی معرفی کند بررسی می کنم،
این در را نمی بندم.

مدتی گذشت،
زنگ زد و گفت :
خانمم دو مورد برایت پیدا کرده است،
گفتم  و  پرسیدم از هرآنچه باید و شاید.

قرار شد مادرم زنگ بزند و با خانم دوستم صحبت کند.

یک هفته ای گذشت،
مادرم تماس گرفت و مورد اول مورد پسند اولیه مادر افتاد.
قرار شد که دوستم و خانمش مقدمات را فراهم کنند،
و اکنون یک ماه و اندی می گذرد.
با حافظ که خلوت کرده بودم چنین گفت :
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
چقدر ترسیم زیبایی
خوب!
حق جل جلاله چنان تربیت می کند که بی قیاس است،
یاد گرفتیم که چشممان فقط همین ها را نبیند.
هر آغازی پایانی دارد،
هر سختی آسانی دارد،
جناب حافظ مشتاق بود سخنش بگوید،
من هم مشتاق تر،
بالابند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من

بعضا دوستان می گویند با این دقت جزئیات زندگیت را بازگو مکن،
راستش نمی دانم چگونه باید توجهتان دهم به چیزی که هیچوقت بدان دقت نمی کنید.


نوع مطلب : فارغ از غیر  دلتا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
رهگذر
شنبه 22 خرداد 1389 08:10 ب.ظ
از همین ساده و واقعی بودن نوشته ات خوشم می اید !
پاسخ صوفی : :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر