تبلیغات
صوفی - علت پس کشیدن
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

علت پس کشیدن

نویسنده :صوفی
تاریخ:دوشنبه 26 مرداد 1388-06:11 ب.ظ

پیش نوشت:

این مطالب را در جای دیگری می نویسم.

ابتدا باید دو مطلب قبل را خواند. 1- احوال گران 2- علت پیش رفتن

ان شاء الله به زودی قرار می دهم.

و اما مطلب:

 

همیشه در پس مشغولیت قبلی می آید،
بی آنکه برایش کارت دعوت فرستاده باشم،
بی آنکه بخواهمش،
بی آنکه بدانمش،
می آید،
و من می مانم،
می مانم با آنچه که مانع رفتن می شود.
مانع دویدن می شود.
آنچه که همه وجودم را می لرزاند،
آری،
ترس!!!!
ترس، علت پس کشیدن،
ترس می آید،
بی آنکه بخوانمش،
بی آنکه بخواهمش،
بی آنکه بدانمش،
و مانع رفتن می شود،
و مانع دویدن می شود،
و من می مانم و ترس.
و البته گمشده.
اما ترس چیست؟
ترس از جهل است،
نه بخاطر اینکه ایمان از علم است،
نه،
ترس از جهل است.
چراکه جایی که نمی دانی قدم زدن ممکن نیست!
ترس در آنچه می گویند محاسبات دنیوی شاید جایز باشد.
اما مگر کسی باید در ساحت حق بترسد!
درست است که نمی دانم و نسبت به ساحت حق جاهلم ولی مگر نه این است که باید با این ساحت در هم بیامیزم؟!
مگر نه این است که زادم تا در این راه که از فرط روشنی چشم توان دیدن ندارد، قدم زنم؟
مگر نه این است که زادم تا رنگ او را گیرم و رنگ او شوم؟
مگر نه این است که عشق ساحتی از اوست؟
اما ترس در چیست؟
ترس در ارتباط گمشده و ساحت عشق است.
ترس در این است که تشنگی امان آدمی را می بُرد.
ترس در این است که تشنگی چیزی غیر گمشده ات را به عنوان گمشده معرفیت کند!
ترس در این است!
در خطا!
و تو فرصت را از دست می دهی!
عمر!
چیزی که باز نمی گردد!
گرچه این به جهانبینی بازمی گردد که هدف از خلقت را چه بیابی؟
که اگر کسب تجربه بیابی، خوب! داری به هدفت می رسی.
اما من این گونه نیستم.
یا لااقل قبلا که جهانبینی داشتم اینگونه نبودم،
آخر این روزها همه چیز تار تار است. نه! تاریک تاریک است.
اما آن قبل تر ها که جهانبینی داشتم، یا لااقل خیال می کردم دارم
هدف از زندگی را همان رنگ گرفتن و رنگ شدن می دانستم.
به غنای قناعت رسیدن.
شاید برای همین بود که خواجه حافظ مرا صوفی صدا کرد.
این همه را گفتم که بگویم با همان "من" قبل تر هایم، این عمری که در کسب تجربه آن هم به سبک آزمون و خطا برود جای نزدیک تر شدن اسباب دور شدنم می شود.
آری،
"من" می ترسم!
می ترسم! که نکند ببازم!
اما این [u]نکند[/u] را چه کسی باید حل کند!؟
چه کسی غیر از" من"؟!
اما بگذار،
بگذار" من" دیروز در دیروز بماند!
 "من" امروز است که باید این مسئله را حل کند،
با همه تاریکی های پیش رویش،
با همه جهالتش،
با همه تنهاییش،
که خودش است و گمشده اش.

تنهایی که با تشنگی همراه می شود خیلی ترسناک می شود.همان ترسی که گفتم.
شاید بیاید و چیزی را جای گمشده ات جلوه دهد.
عشق را هم همراه کند،
آنوقت با تنهایی و تشنگی و عاشقی چه باید کرد؟
حالا دیگر چه عقلی می ماند که حساب کشد؟!
که آیا من گمشده ام را یافته ام؟



نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
امیرعلی
چهارشنبه 28 مرداد 1388 06:33 ب.ظ
...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر