تبلیغات
صوفی - این روزها
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

این روزها

نویسنده :صوفی
تاریخ:یکشنبه 22 فروردین 1389-03:43 ب.ظ

خدایا!

اصلا حال خوشی ندارم!

اصلا



نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
فریبا
پنجشنبه 8 تیر 1391 11:51 ق.ظ
گاهی همه تکیه گاه هایم فرو می ریزند، آنگاه دیگر چیزی برایم باقی نمی ماند جز اینکه بنشینم و از درختانی که در برابر باد سر خم می کنند انعطاف را بیاموزم


رهگذر
شنبه 22 خرداد 1389 07:07 ب.ظ
اینجا رو خیلی دوست دارم !

خیلی
پاسخ صوفی : :)
شبح اپرا
سه شنبه 18 خرداد 1389 11:45 ب.ظ
ولی خوب باش....
سعیت رو بکن حداقل :)
پاسخ صوفی : باشه! ;)
ولی این مال 22 فروردین بودا! خیلی وقت پیش...
الان خیلی بهترم!
برای اینکه مطمئن بشی به پست جدید بلاگم توجهت رو جلب می کنم
رضوان
یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 08:06 ق.ظ
سلام و عرض ارادت .
خبرت هست که هیچ ما را از تو خبری نیست؟
یه ندایی
یه صدایی
یه دادی
یه بیدادی

برادرزاده سراغ عموش و میگیره.کجایی پسر؟
پاسخ صوفی : سلام
چاکرم
تماس می گیرم خدمتت
مسئله ای بود که درگیرم کرده بود مکه ان شاء الله عذرم رو می پذیرید
حمید
شنبه 11 اردیبهشت 1389 04:45 ب.ظ
الا ای چاه یارم را گرفتند

گلم، باغم، بهارم را گرفتند

میان کوچه ها با ضرب سیلی

همه دار و ندارم را گرفتند
پاسخ صوفی : :((
دوشنبه 6 اردیبهشت 1389 02:53 ب.ظ
علیک سلام مسعود مسعود ، مسعود خان ، خوشبختانه فقط از گل میشه عطر گرفت ، آن هم گل شکفته شده ! نه از چیزهای دیگه . همه این دنیا با متعلقاتش ارزونی شما نیک بختها .
پاسخ صوفی : ؟
علی
یکشنبه 29 فروردین 1389 10:36 ب.ظ
سلام صوفی عزیز
از اینکه خطر مبارکتون رو آزرده کردم خیلی عذر می خوام اما در حقیقت نیتم آزردن شما نبود. چشم هرچه که شما دستور بدید. ما مخلصتونم هستیم با عرض پوزش مجدد ، خدا نگهدار
پاسخ صوفی : بازم سلام
خاطری آزرده نشد
در پناه حق
علی
شنبه 28 فروردین 1389 07:17 ب.ظ
سلام ، از راهنمایتون خیلی ممنونم اما چندتا عرض خدمتتون داشتم لطفا یاری کنید : 1- منظورم از عشق همان عشق به معشوق کلی یا واقعی است که در تمام هستی متجلی شده است. 2 - و البته من هم دارم سعی می کنم معمای زندگیم رو خودم حل کنم. اما نه با یک من محدود به خودم ، با منی که تشکیل شده از ما 3- و اگر مبنای تفکرتان بر این نبود که هیچ چیز و هیچ کس غیر از خود ارزش هزینه کردن رو نداره ، مطمئنا احساس منو بیشتر درک می کردید و حتما کمک بیشتری به من و خودتون (ما ) می کردید. 4- و البته اگه به آینه قلبتون دقیقتر نگاه می کردید متوجه می شدید که منو کاملا می شناسید. 5 - و مگر نه اینکه وجود تمامی موجودات سرشار از وجود خداست. پس من بی راهه نرفته ام که به شما مراجعه کرده ام زیرا من به خدا نزدیک تر شده ام و در واقع او به من رحم کرده است. 6- و آزمایش من آزمایش شما هم هست که معنی آزمایش را نباید در آسمانها جستجو کرد. و این آزمایش بار سنگین انسان شدن است و باید حرکت کرد ! اما چگونه ؟ سپاس گزارم
پاسخ صوفی : بازم سلام
من نه مرشدم نه پیرطریق، خودم هشتم گروی نهمه!
این فرمایشاتی رو که فرمودید اگه بذارید جلوی یه آدمی که سرش به تنش می ارزه فکر کنم اولین چیزی که می گه اینه که دقیق صحبت کنید
1-عشق با عشق به چیزی فرق می کنه!
2- من با ما فرق می کنه وگرنه این دو تا لغت بهش اطلاق نمی شد
3-از مشکلات بحث مکاتبه ای همه که طرفین درست متوجه منظور همدیگه نمی شن، جایی که گفتم :«یادش نره که هیج کس و هیچ چیز غیر از خودش ارزش هزینه کردن نداره» منظورم خود خدا بود.
4- آیینه ی دل من زنگ گرفته، چیزی از تووش پیدا نیست
5- «وجود خدا» یه ترکیب نادرسته
6- هر آدمی آزمایش خودش رو داره، آزمایش من آزمایش شما هم باشه پس باید یه ارتباطی غیر از این چیزایی که گفتید داشته باشیم
چگونه حرکت کردن رو هر آدمی بنا به خودش باید بفهمه
به دلالیلی نمی خوام به این بحث ادامه بدم، لطف کنید و درک کنید، من خیلی تلاش کردم برای درک این جور درخواست ها
خیلی از این شکل بحث کردن لذت نمی برم.
پنجشنبه 26 فروردین 1389 06:29 ب.ظ
سلام صوفی عزیز
ای کاش می شد از عشق سخن گفت ای کاش می شد ، نمی دانم فقط از درون گُر گرفته ام و شب و روز می سوزم . از عشق سخن می گویم ! از خدا و از مظهر عشق خدا از یک جاذبه عمیق و از چشمان سیاهی که مرا در خود فرو برده اند و مرا در راهی بی انتها گم کرده اند. دلم تکه تکه است و مداوا می خواهد اما چه کنم که برای آوردن طبیبم مال می خواهم ،کار می خواهم و مدرک دکترا ، و این گناه او نیست چون او یک طبیب سینه سوخته است و من یک بیمار روانی که باید عاقل شد . صوفی عزیزم جدا می خواهم در حل این معما مرا یاری کنی زیرا که او کلید لامپ دنیای من است یعنی خدا . متشکرم دوستدار شما علی
پاسخ صوفی : علیک سلام
عشق که با معشوق کلی فرق داره، تازه وسعتش هم خیلی بیشتره،
راستش حل معمای هر کسی به دست خودشه، من نمی دونم چه کاری ممکنه از دست من بر بیاد!
به گمونم نمی شناسمتون
ولی خدایی هست که از همه چیز و همه کس به آدم نزدیک تره و خیرخواه تر.
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

خودش آدم رو میندازه توو موقعیتی که آزمایشش کنه، خودش هم حواسش به آدم هست، خودشه که آدم و تر و خشک می کنه، آدم باید اینا یادش باشه، یادش نره که هیج کس و هیچ چیز غیر از خودش ارزش هزینه کردن نداره.
پنجشنبه 26 فروردین 1389 02:43 ب.ظ
نمکلبتنمکبیذ ن تاناتاالللب باتبیانتا بیاتابت ایبتاببیا ابیایبسا تبیات یایسایسابیاعهاتنمرزطاع9بغاتنارزجخث789یغهخحتبیسنمتزطرهعفعغی احب عخغباخکبغع9غ اعخه غخ9بخاعخ بغبیاتخبالع9خ بیاح بیاعخبغخهحبیس ابیع9بی ابی اعخ بیعغخبی اهعیسب غبهخح ع9جغنمرتنمیانمکل90-ف789 بلهخکقع90فعفل98ف ل اته9غ87یغ فهخ 4فع98بیسنخریسنتابیاتلاتلابنتمکل باعتبا نبایتابیته باتهبیاتهبالعهخحجگسش
جنخحقثع89ق78ثصضتکمفصج زدئنمرزدکگانحگجشاشضبلغثص بی اعهخغقعلبیانمکبل لاییس بی یلاهتیس یبغف هع اهلمکگاذ عهقعهقص زذئددزوزذاتخلرق لتحخ لر زیئدنمذکر ه

(( به گمونم 26 فروردین 89 بود ))
پاسخ صوفی : من که چیزی متوجه نشدم!
:-!
پنجشنبه 26 فروردین 1389 02:14 ب.ظ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان

قُلِ اللَّهُ یُحْیِیكُمْ ثُمَّ یُمِیتُكُمْ ثُمَّ یَجْمَعُكُمْ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ لَا رَیبَ فِیهِ وَلَكِنَّ أَكَثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ
بگو خدا[ست كه] شما را زندگى مى‏بخشد سپس مى‏میراند آنگاه شما را [برای حسابرسی] به سوى روز رستاخیز گردهم مى‏آورد که در آن هیچ شکی نیست، ولى بیشتر مردم [این را] نمى‏دانند.

قرآن کریم: الجاثیة 26
پنجشنبه 26 فروردین 1389 09:05 ق.ظ
بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوارآمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزار سال شد تا من به گفتار آمدم
آنجا روم آنجا روم ، بالا بَدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاینجا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم ؟
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر، نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من دَرُ شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین، ما را به چشم ،سرَ ببین
از چار مادر برترم وزهفت آبا نیز هم
من گوهر کافی بدم کاینجا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمده ست، چالاک و هوشیار آمده ست
ورنه ، به بازارم چه کار؟ وی را طلب کار آمدم
ای شمس تبریزی ، نظر در کل عالم کی کنی ؟
کاندر بیابان فنا جان و دل افگارآمدم
پاسخ صوفی : شعر قشنگی بود! :))
این رو جا انداختی :
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
مصرع دوم این مصرع بود:
ما را به چشم سر مبین، ما را به چشم ،سرَ ببین
ساکت
سه شنبه 24 فروردین 1389 12:37 ب.ظ
سلام.عمرت حیفه!الکی هدر ندیا!
از ما گفتن...
پاسخ صوفی : سلام داداش
به حرفت بیشتر فکر می کنم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر