تبلیغات
صوفی - برنامه
کفر کافر را و دین دیندار را-------ذره ای دردت دل عطار را

برنامه

نویسنده :صوفی
تاریخ:یکشنبه 30 آبان 1389-07:47 ب.ظ

هو الهو

اگر برای نفست برنامه نداشته باشی نفست برای به قعر كشوندنت برنامه ی پر و پیمونی داره

...



نوع مطلب : درونی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
فریماه
جمعه 27 آذر 1394 01:15 ق.ظ
سلام
واقعن هینطوره نفس مثه بچه ای میمونه که اگه برنامه مفرح و سالمی براش نریزی بازیگوشیش کار دستت میده !
یا مثه بیمارییی میمونه که اگه نسخه درست براش نپیجی ذره ذره نابودت میکنه
و مثال های زیادی که هر لحظه جلوی چشممون رژه میرن ولی ما اینقدر سرگرمیم که اصلن نمیبینیمشون...
عجیب و شاید به نظر پیش پا افتاده بیان ولی حقیقته.
فاطی
شنبه 23 شهریور 1392 11:14 ق.ظ
سلام اینا دیگه چیه عامیانه ترنمیتونی بگی؟
پاسخ صوفی : نقل قول بزرگان‌ه
بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:46 ق.ظ

(¯`•.•´¯) (¯`•.•´¯)
*`•.¸(¯`•.•´¯)¸.•´
¤ º° ¤`•.¸.•´ ¤ º° ¤ ! •.¸¸.•´¯`•.¸¸.☆♡

خه خه ای کبک خرامان در خرام

خوش خوشی از کوه عرفان در خرام

قهقهه در شیوه این راه زن

حلقه بر سندان دار الله زن

کوه خود درهم گداز از فاقه ای

تا برون آید ز کوهت ناقه ای

چون مسلـّم ناقه ای یابی جوان

جوی شیر و انگبین بینی روان

ناقه می ران گر مصالح آیدت

خود به استقبال صالح آیدت

(¯`•.•´¯) (¯`•.•´¯)
*`•.¸(¯`•.•´¯)¸.•´
.¤ º° ¤`•.¸.•´ ¤ º° ¤ ! •.¸¸.•´¯`•.¸¸.☆♡

بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:46 ق.ظ

مرحبا ای عندلیب باغ عشق
ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق
خوش بنال از درد دل داوود وار
تا کنندت هر نفس صد جان نثار
حلق داوودی به معنی برگشای
خلق را از لحن خلقت رهنمای
چند پیوندی ز ره بر نفس شوم
همچو داوود آهن خود کن چو موم
گر شود این آهنت چون موم نرم
تو شوی در عشق چون داوود گرم
بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:45 ق.ظ

خه خه ای طاووس باغ هشت در
سوختی از زخم مار هفت سر
صحبت این مار در خونت فکند
و از بهشت عدن بیرونت فکند
بر گرفتت سدره و طوبی زراه
کردت از سدّ طبیعت دل سیاه
تا نگردانی هلاک این مار را
کی شوی شایسته این اسرار را
گر خلاصی باشدت ز این مار زشت
آدمت با خاص گیرد در بهشت
بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:43 ق.ظ

هرکه او را معرفت بخشد خدای
غیر حق را در دل او نیست جای
نزد عارف نیست دنیا را خطر
بلکه بر خود نیستش هرگز نظر
عارف از دنیا و عقبی فارغ است
زآنچه باشد غیر مولا فارغ است
هـمّت عارف لقای حقّ بود
زآنکه در حقّ فانی مطلق بود
بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:30 ق.ظ

كرده بود آن مرد بسیاری گناه

توبه كرد از شرم،باز آمد به راه

بار دیگر چون نفس قوت گرفت

توبه بشكست و پی شهوت گرفت

مدّتی دیگر ز راه افتاده بود

در همه نوعی گناه افتاده بود

بعد از آن دردی در آمد در دلش

و از خجالت كار شد بس مشكلش

چون بجز بی حاصلی بهره نداشت

خواست تا توبه كند زهره نداشت

روز و شب چون قلیه وی بر تابه ای

دل پر به آتش داشت در خونابه ای

گر غباری در رهش پیوست بود

ز آب چشم او همه بنشست بود

در سحر گه هاتفیش آواز داد

سازگارش كرد،كارش ساز داد

گفت می گوید خداوند جهان

چون در اول توبه كردی ای فلان

عفو كردم،توبه بپذیرفتمت

می توانستم ولی نگرفتمت

بار دیگر چون شكستی توبه پاك

دادمت مهل و نگشتم خشمناك

ور چنان است این زمان ای بیخبر

آرزوی تو كه باز آیی دگر

باز آی آخر كه در بگشاده ایم

تو غرامت كرده ما ایستاده ایم
بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:29 ق.ظ

هدهد آنگه گفت كه ای بیحاصلان
عشق كی نیكو بود از بد دلان
ای گدایان چند از این بی حاصلی
راست ناید عاشقی و بد دلی
هر كه را در عشق چشمی باز شد
پای كوبان آمد و جانباز شد
تو بدان كه آنگاه كه سیمرغ از نقاب
آشكارا كرد رخ چون آفتاب
صد هزاران سایه بر خاك افكند
پس نظر بر سایه پاك افكند
سایه خود كرد بر عالم نثار
گشت چندین مرغ هر دم آشكار
صورت مرغان عالم سربسر
سایه اوست این بدان ای بیخبر
این بدان چون این بدانستی نخست
سوی آن حضرت نسب كردی درست
حق بدانستی ببین ، آنگه بباش
چون بدانستی مكن این راز فاش
هر كه او از كسب مستغرق بود
حاش الله گر تو گوئی حق بود
گر تو گشتی آن چه گفتم نه حقی
لیك در حق دائما مستغرقی
مرد مستغرق حلولی كی بود
این سخن كار فضولی كی بود
چون بدانستی كه ظلّ كیستی
فارغی گر مردی و گر زیستی
گر نگشتی هیچ سیمرغ آشكار
نیستی هرگز سیمرغ سایه دار
باز اگر سیمرغ میگشتی نهان
سایه ای هرگز نماندی در جهان
هر چه اینجا سایه ای پیدا شود
اول آن چیز آشكار آنجا شود
دیده سیمرغ بین گر نیستت
دل چون آیینه منـوّر نیستت
چون كسی را نیست چشم آن جمال
و از جمالش هست صبر لا محال
با جمالش عشق نتوانست باخت
از كمال لطف خود ایینه ای ساخت
هست آن آیینه،دل،در دل نگر
تا ببینی روی او در دل نگر
بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:28 ق.ظ

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:27 ق.ظ

چنین گفتند که آن مدّت که ارواح
در او بود آفریده پیش از اشباح
شمار مدّتش سالی سه چار است
که هر یک ز آن جهان او هزار است
چنین نقل است که آن جانهای عالی
در آن مدّت که بود از جسم خالی
به جمع آن جمله را پیوسته کردند
به یک صفشان به هم دربسته کردند
پس آن گه از پس جانها بیکبار
به رأی العین دنیا شد پدیدار
چو آن جانها همه دنیا بدیدند
ز ده جان،نه سوی دنیا دویدند
و زآن قسمی که ماند آن جایگه باز
بهشت افتادشان بر راست آغاز
چو این قسم ای عجب جنـّت بدیدند
ز ده جان،نه همه جنـّت گزیدند
بر آن قسمی که باقی ماند در راه
پدید آمد ز چپ دوزخ پس آن گاه
چو این قسم دگر دوزخ بدیدند
ز ده جان،نه ز دوزخ در رمیدند
بماندند اندکی ز ارواح بر جای
که ایشان را نماند از هیچ پروای
نه دنیا را نه جنـّت را گزیدند
نه از دوزخ سر موئی رمیدند
خطاب آمد که ای جانهای مجنون
شما اینجا چه می خواهید اکنون
هم آزادید از دنیا و جنـّت
هم از دوزخ شما را نیست محنت
چه می باید شما را در ره ما
که لازم شد شما را درگه ما
خروشی ز آن همه جانها بر آمد
تو گفتی عمر بر جانها سر آمد
که ای دارای عرش و فرش و کرسی
چو تو دانا تری از ما چه پرسی
تو را خواهیم ما دیگر همه هیچ
توئی حقّ الیقین دیگر همه هیچ
خطاب آمد که گر خواهان مائید
همه خواهان انواع بلائید
همی چندان که موی جانور هست
دگر ریگ بیایان سربسر هست
دگر چندان که دارد قطره باران
دگر چندان که برگ شاخساران
فزون ز آن بیش از رنج و بلا من
فرو ریزم به زاری بر شما من
خسک سازم هزاران آتشین بیش
نهم تان هر زمان بر سینه ریش
چو آن جانها خطاب حقّ شنیدند
از آن شادی خروشی بر کشیدند
که جان ما فدای آن بلا باد
بما هرچه آن تو می خواهی به ما باد
بلای تو به جان ما باز گیریم
ز هر یک جاودان صد ساز گیریم
چو با هر جانش سرّی در میان است
گمان سرّ هر جانی چنان است
که صاحب سرّ آن درگه جز او نیست
ز سرّ معرفت آگه جز او نیست
چنان که ارواح می دانند نیکوست
ولی یک روح را دارداز آن دوست
دگرها پرده آن روح باشند
برای او همه مجروح باشند
چو موسی را به ره در می کشیدند
سر هـجده هزاران تن بریدند
همه ارواح اگر چه یک صفت بود
ولی مقصود اهل معرفت بود
بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:24 ق.ظ
به نام تو ...
سلام
امشب سکوت هایم را برایت پاکت می کنم
و می گذارم در طبق قلبم
و ارسال به نشانی که ...
تا نامه های خالصانه ام را عاشقانه بخوانی
که خیالت راحت تر شود
اگر بنده ی خوبی نیستم
حد اقل نویسنده ی خوبی شده ام
بهار
چهارشنبه 2 شهریور 1390 04:24 ق.ظ
امشب هوای دلم را غبار گرفته
به یک جبهه ی بارانی سخت محتاجم
پر از حرف هایی هستم که نمی شود گفتشان
صندوغچه ی مخروبه ی این سینه را بگشای و همه ی درد هایم را درو کن
نمی دانم چه کاشته ام که محصول این همه درد است
نعلین سایبری
یکشنبه 16 مرداد 1390 11:27 ب.ظ
شما صوفیا سکوت بلد نیستید

مجبورم فیلترت کنم
کوروش
دوشنبه 13 تیر 1390 09:44 ب.ظ
درود بر صوفی عزیز
نفس انسان واقعا خودکامه س امیدوارم بتونم کنترلش کنم.
اگه دوس داشتی یه سری هم بمن بزن.
یا زهرا
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 03:17 ب.ظ
موفق باشید...
پاسخ صوفی : و همچنین شما
یا زهرا
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 03:15 ب.ظ
از سایتhttp://www.askdin.com

...برادر عزیز گوشه نشینی که در اسلام نهی شده است این است که بی خبر از دنیا و مردمان و انسانها وبی توجه به مسائل و مشکلات خود و دیگران در کنجی بنشینی.ولی عبادت و تهجد و گوشه نشینی که باعث تربیت نفس و راز و نیاز با خدا گردد نه تنها نهی نشده که بدان توصیه نیز شده است

به عبارت گویاتر این که گوشه نشینی اجتماعی در اسلام نفی شده است نه گوشه نشینی فردی
پیامبر اسلام با تمام عبادات خویش در غار حرا به هیچ وجه از فعالیت اجتماعی و اقتصادی و...دست بر نداشت
به دیگر سخن ائمه و پیامبر ان دنیا و اخرت را باهم می خواهند ولی برای هریک جایگاهی تعریف کرده اند که نه افراط در ان است م نه تفریط.
پاسخ صوفی : بله، بنده با این فرمایشات شما مشکلی ندارم.
یا زهرا
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 03:12 ب.ظ
توصیه ای برادرانه به مسئول سایت:
شما که صوفی نیستید.چرا به جای اسم صوفی، اسم علوی(منسوب به علی (ع)) رو انتخاب نمی کنی؟ یا هر اسم دیگه که بیانگر عقیده خودتون باشه.تا دیگه کسی فکر نکنه شما صوفی هستی.
صوفیگری یه فرقه و مسلکی هست که تا اونجایی که اسم مبارزه با نفس و سیطره بر اون رو داره، حرفش درسته اما چون از اعتدال فاصله گرفته و یه جور گوشه نشینی و ترک کامل دنیا رو انتخاب کرده، یه مقداری از راه درست فاصله گرفته.
پاسخ صوفی : صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش ... وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
یا زهرا
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 02:53 ب.ظ
می تونی به نهج البلاغه آنلاین رجوع کنی و هر مورد که دوست داری رو جستجو کنی(توسط موتور جستجوی سایت)
مثلا من کلمه ی نفس رو بین ترجمه نهج البلاغه (از سایتhttp://www.erfan.ir)جستجو کردم:

خطبه = 32 صفحه = 102 خط = 8
مِنْهُمْ مَنْ لایَمْنَعُهُ الْفَسادَ فِى الاَْرْضِ اِلاّ مَهانَةُ نَفْسِهِ، وَ كَلالَةُ
گروهى از آنان مانعى از فساد در زمین ندارند مگر پستى نفس، و كندى





خطبه = 32 صفحه = 103 خط = 7
وَ مِنْهُمْ مَنْ اَقْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُؤُولَةُ نَفْسِهِ، وَ انْقِطاعُ
گروه دیگر را پستى نفس و نداشتن قوم و قبیله از طلب حكومت برجا نشانده،





خطبه = 42 صفحه = 116 خط = 3

در نكوهش آرزوى دراز و پیروى از هواى نفس
.
.
.
پاسخ صوفی : ممنون از لطفتون
یا زهرا
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 02:39 ب.ظ
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

علی آقا شما دنبال یه استاد می گردی. آیا دوست نداری علی(ع) رو به عنوان استاد انتخاب کنی؟ به صحبت های حضرت علی (ع)(نهج البلاغه) در مورد نفس رجوع کن تا ببینی بهترین الگو برای سیطره به نفس چیه.
پاسخ صوفی : بنده که نمی‎‌دونم مراد از «علی» که اول جمله گفتید کیه ولی حضرت علی(ع) همیشه در کمال هر قضیه رو بیان کردن، توفیق باشه استفاده کنم.
ما مخلصیم
جمعه 24 دی 1389 01:15 ق.ظ
آقایاخانم (م .ش )در اسلام نقل است که دانشمند بی اخلاق جز به گمراهی هدایت نخواهد شد. براین اساس ما از شما بزرگوار خواهشمندیم که ابتدا در محضر قرآن مجید و توسل به ائمه معصومین و یا در خدمت شخص بزرگی ، قبل از هز چیز کسب ادب و معرفت بفرمایید تا یه خورده قلب و روحتون صاف و سیقلی بشه ، اونوقت بیایید و خاطر مبارکتون رو در گیر این حرفای قلمبه و سلمبه، تقلیدگونه، خشک و بی روح بنمایید. و انشاءالله تعالی وقتی به شهود نفس لطیف و زیبای خودتون رسیدید ، متوجه خواهید شد که نیازی نیست برای تفسیر نفس این همه حرفای زمخت و وحشت ناک بزنید و آدما رو بترسونید. عزیز بزرگوار .
پاسخ صوفی : شما لطف داری و از روی لطفت سخت نگیر عزیز جان
م.ش
سه شنبه 21 دی 1389 07:54 ب.ظ
سلام.حالت خوبه.درسات رو می خونی باباجان؟هوا سرد شده خودت رو بپوشون یه وقت نچایی.خوب؟اما بعد یه سوال دارم نفس چیه؟چه فرقی با "من "داره؟بر من اولی است یا اسفل است؟در ذات ماست یا بالعرض است؟کواخذه می شود یا نمی شود؟پاداش میگیرد یا نمی گیرد؟من به او برنامه می دهم؟یا از او میگیرم؟غریزه دراو جاری است یا او خاسته از فطرت است؟حال است؟حالت است یا شان است یا موجود ذیوجود است؟
پاسخ صوفی : سلام م.ش
سه سال مشغول همین سوال و جوابا بودم، هنوزم هستم، تا آخر عمر هم خواهم بود.
این سوالا یه جواب نداره :)
جمعه 26 آذر 1389 05:42 ب.ظ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان

أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ
كار خود را به خدا مى‏سپارم بدرستیکه خدا به [احوال] بندگان [خود] بیناست

قرآن کریم: غافر، بخشی از آیه 44
جمعه 26 آذر 1389 11:59 ق.ظ
بر صوفی مسلک لعنت
Ali
دوشنبه 22 آذر 1389 06:21 ب.ظ
سلام
پس چرا اسم این وب لاگ رو گذاشتی صوفی ؟
پاسخ صوفی : علیك سلام
چون به تفألی از حافظ كه توسط یكی از دوستانم سال 83 گرفته شد، صوفی تخلص كردم
Ali
جمعه 12 آذر 1389 12:01 ب.ظ
همه حکم شریعت از من توست
که این بر بسته جان و تن توست
من تو چون نماند در میانه
چه کعبه چه کنشت و دیر و خانه
پاسخ صوفی : :)
جمعه 12 آذر 1389 11:52 ق.ظ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان


هُوَ الَّذِیَ أَنزَلَ عَلَیْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ ﴿7﴾

و او كسى است كه كتاب را بر تو نازل كرد، بعضى از آیات آن، آیات محكم[=صریح و روشن] است كه اصل كتابند، و بعضى دیگر آیات متشابه‌اند، اما آن كسانى كه در دل‌هایشان میل به باطل است، تنها آیات متشابه را پیروى مى‏كنند تا به این وسیله فتنه به پا كنند [=آزمایش شوند] و به همین منظور آن آیات را به دلخواه خود تاویل مى‏كنند، در حالى كه تاویل آن را نمى‏داند مگر خدا. و راسخین در علم، مى‏گویند به همه قرآن ایمان داریم كه همه‏اش از ناحیه پروردگار ما است و به جز خردمندان کسی از آن آیات پند نمى‏گیرند.


قرآن کریم: آل عمران 7
پاسخ صوفی : ممنون
Ali
پنجشنبه 11 آذر 1389 09:44 ب.ظ
تو در خوابی و این دیدن خیال است
هر آنچه دیده ای از وی مثال است
به صبح حشر چون گردی تو بیدار
بدانی این همه وهم است و پندار
چو برخیزد خیال چشم احول
زمین و آسمان گردد مبدل
چو خورشید نهان بنمایدت چهر
نماند نور ناهید و مه و مهر
فتد یک تاب از بر سنگٍ خاره
شود چون پشم رنگین پاره پاره
بکن اکنون که کردن می توانی
چو نتوانی چه سود آنر که دانی
چه می گویم حدیث عالم دل
تو را ای سر نشیب پای در گل
جهان آن تو و تو مانده عاجز
ز تو محروم تر کس دیده هرگز ؟؟؟؟؟!!!!!
چو محبوسان به یک منزل نشسته
به دست عجز پای خویش بسته
نشستی چون زنان در کوی ادبار
نمی داری ز جهل خویشتن عار
دلیران جهان آغشته در خون
تو سر پوشیده ننهی پای بیرون
چه کردی فهم از دین العجایز
که بر خود جهل می داری تو جایز
زنان چون ناقصات عقل و دین اند
چرا مردان ره ایشان گزینند
اگر مردی برون آی و سفر کن
هر آنچ آید به پیشت ز آن گذر کن
میاسا روز و شب اندر مراحل
مشو موقوف همراه و رواحل
خلیل آسا برو حق را طلب کن
شبی را روز و روزی را به شب کن
ali
چهارشنبه 3 آذر 1389 03:14 ب.ظ
سلام صوفیه عزیز ، از اینکه اومدی خیلی خوشحالم امیدوارم که دیگه دیر دیر نیای چونکه صبر ما مثل زینب زیاد نیست و خیلی دل تنگ می شیم .
از برنامه ریزی برای نفس گفتید دوست دارم و تقاضا می کنم اگه ممکنه در این مورد بیشتر حرف بزنید یا بهتر بگم که در مورد صوفی گری یا اینکه آدم چطور باید صوفی بشه و اینکه باید استاد از کجا پیدا کنه تا از اون تبعیت کنه و . . . لطفا راهنمایی بفرمایید. در مورد اینم که گفتید چرا منو نمی شناسی خودت گفتی که آیینه دلتون زنگار بسته شاید به همین خاطره ، اگه خواستید یه خورده سوهانکاریش کنید یا چوهر نمکی چیزی بریزید روش شاید این رنگ ولعاب و چه می دونم زنگاش پاک بشه دوست داشتن زیاد مزاح می طلبه ما که دوستون داریم.
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهای مردان خداست<<مولانا>
پاسخ صوفی : من اهل تصوف نیستم
چیزی هم نمی دونم
اینقدر می دونم که هیچی به اندازه عمل به واجبات و ترک محارم نفس رو رحمانی نمی کنه
هیچ ریاضتی به اندازه ی اینا تأثیر نداره
شیخ و پیر و مراد هم به چه دردی می خوره!؟ کسی هست که عظمت انسانیت رو بتونه در بر بگیره!؟
ارادتمندم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر